"باور کن مدتی هست از یاد برده ام چه از خدا خواسته ام اما می دانم همیشه به هر فرصتی شده بود یک چیز از او خواسته ام...از قرن هایی که از آن با خدا گذشتم."
سروشا جان خوشم اومد گذاشتمش .ایراد که نداره؟اصاْاز خدات باشه!!شوخیدم اوستاد. به جیـــگر نگیـر جیــــگر!
٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪
ٌٌٌٌ """"""""""""""" ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
""""""""" باز گم کردم زشادی دست و پای خویش را
""""" گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم
"" دیدمش و از یاد بردم گفته های خویش را
" دیدمش و آمد به یادم دردمندی های دل
گر چه غافل بود آن مه مبتلای خویش را
" این چه ذوق واضطرابست ین چه مشکل حالتیست؟
"" با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را
"""" تا به من نزدیک شد گفتم سلام ای آشنا
""""" گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را
""""""" کاش بشناسد مرا آن بی وفا دختر امید
"""""""""" آه اگر بیگانه باشد آشنای خویش راااااا
![]()
![]()
""""""""""""""""""""""" « مهدی اخوان ثالث»
من نه شاعرم و نه.... هیچی! فقط گاهی دلم می غلغله!
![]()
![]()
![]()
جوارح لمس شعر در افلیج ذوقم مرده
قافیه ام حتی در گور وزن بی کفن مانده
ملولم من و احساس پوس پروانه هایم
در انجماد چشمهای آتشپار "او"پژمرده
هر شب در آغوش نامرئی "او" دل را کافور بسته ام
اما افسوس حقیقت رفتنش را لحظه لحظه تنم کابوس پر کرده...
ســـــــــــــــــــــوگند جمعه ۲۶/۱۲/۱۳۸۴