زنـ ـ ـسـتان!!

لذّت زن را قند و عسل که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید زحمت.هر لنگه کفشی که بر سر ما میخورد مضرّ حیات است و چون مکرّر شود موجب ممات!پس در هر لنگه کفشی دو ضربت لازم است و بر هر ضربتی آخی واجب!
از جسم ضعیف که برآید
کز عهده آخش به در آید
*ضربوا آل نساء کفشاء و قلـﻴل من الرّجال المضروب *
مرد همان به که به وقت نزاع
عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش از اثر لنگه کفش
حال او خوب به جا آورد!
ضربه لنگه کفش لاکتابش همه را رسیده و میخ گنده بد لعابش بدنها دریده، جیب شوهر را به قیچی بِدَرَد و حقوق یک ماهه اورا به بهای جزئی بخورد.
ای که از جیـــــب شوهر بدبخت
روز و شب اسکناس برداری
کی به یک ده تومن شوی راضی
تو که بر صد تومن نظر داری
شوهر بینوا را گفت تا جیب خود بتکاند و آن پدرمرده را تا خیابان لاله زار بدواند. شبها را به تکبّر،پیراهن "دلکته" در بر کرده و کمربند زرین به قدوم مرکب شب نشینی بر کمر بسته و با شکم خالی در حین رقاصی عاشق شده و با هزاران قر و قمبیله در استخر سوار قایق گشته!
شوهر و نوکر و کلفت همگی در کارند
تا تو پولی به کف آری و به غفلت بخوری
شوهرت با کت و شلوار پر از وصله بُود
شرط انصاف نباشد که تو پیرهن نو بخری!
***
گرکسی وصف تو ازمن پرسد
من دانم که گویمش چه کسی؟!
شــوهران نوکران زنان هستند
برنیــاید ز نـــــــوکران نفسی
ازشادروان مهدی سهیلی
خودم را به تو هدیه می کنم!
سلام بر تو ای مرد.ای مرد آبی آبان و آسمان.روز میلادت مبارک.گفته بودم هدیه ای دارم اما نگفتم...
خودم را به تو هدیه می کنم
درآنروز
که تشییع می شوم روی دستهای خسته زمین و می شکنم پیاله دلبستگی های ابدیت.
در آنروز
که پیکرم نالان از من جدا می ماند.من می مانم و مرگ.من می مانم و وحشت تنهایی اول...
در آنروز
که خنده های شفاف یک مرد، مردی که در آبان تردد کرد برایم تسبیح می شود.
خودم را به تو هدیه می کنم که بوی ترش محبتِ مانده، تیله هایم را تاریک کرده.
خودم را به تو هدیه می کنم کنار مزاری که روزهاست حسرت لب واکردنش دارم.
خودم را به تو هدیه می کنم که خودت را برای تولد آینه ها هدیه کردی!
خودمو قاطی اونایی میبینم که واسه هدیه م به شما روبان فاتحه رو بستن!!
مـ ـن و تــ ـکـ ـرار هـ ـمـ ـیــ ـشـ ـه
امروز که بیدار شدم دیدم یکی گیسهاشو بافته رو پشت بوم خونمون!
خمیازه کشیدم.دست و رومو شستم. تو پنجره نیم کیلو خندیدم! دو وجب دویدم...سرحال سرحال اومدم.اما بازم دیر کرده بودم.
ساعت ده، خنده دار زنگ می زد...اونم خوابش برده بود.شب تیک تیک می زد ،من کی می خوابم؟منم رفتم تو بهر سیستم ،ببینم کی اعصاب اون آروم می گیره؟!
دوتامون باخته بودیم.اون به خروس من به خودم!
هیچی دیگه.حس همدردیم پادرمیونی کرد .چَک به صورتش نزدم! اما باهاش تا شب قهرم.
بازم سر بزنگاه مریم زنگ زد. صدام کدر بود .فهمید .سوال نکرد. منم خمیازه کشیدم.
داشتم سیب گاز میزدم که دیدمش.پشت پنجره بودم و اون توحسرت یه گاز کوچولو داشت بی رنگ می شد.
چی می شد مگه؟ امروز اون موهامو شونه نمی کرد...گیسهای زردشو نمی بافت رو بوم خونمون؟! چی می شد قبل از اون من سیبمو می خوردم.می رفتم. تا تو خیابون هم پیداش نمی شد؟ دندون شونه ش کاشکی شکسته بود!یا ساعت، خوابش نمی برد.......
دیگه واسه زود رسیدن باید استخاره کنم.
واسه دیـــر نرفتن به آسمون دخیل ببندم!